نقاشی‌های من یک آسمون بزرگ داشت که توش چند تا ابر بود و یک خورشید که همیشه می‌خندید و چند­‌تا پرنده که پرواز می‌کردن به جایی که من نمی‌دونستم اونجا کجاست...

روزها به نقاشی کشیدن می‌گذشت و شب‌ها پشت پنجره‌ی اتاق کوچیک دنیای من غوغا بود، آسمونی که صبح‌ها توش خورشید بود دیگه تاریک شده بود و خورشید رفته بود و به جاش یک توپ بزرگ روشن تو آسمون دیده می‌شد. مامانم به من گفته بود که اسم اون توپ بزرگ و روشن ماهه.

من پشت پنجره یک عالمه دوست اون دور دورا می‌دیدم که  نمی‌دونستم اسمشون چیه؟

من با ماه صحبت می‌کردم و ازش می‎‌خواستم از بقیه بپرسه اسمشون چیه؟

اون بالا چیکا می‌کنن؟

از کجا اومدن؟

ممکنه یک شبی دیگه نیان پشت پنجره اتاق کوچیک دنیای من؟

ماه به من گفت:«اینا اسمشون ستاره ست.»

بهش گفتم:«اونا با من دوست می‌شن؟»

ماه گفت:«نمی‌دونم خودت بیا و ازشون بپرس.»

اما من باید چطوری می‌رفتم پیش اونا؟

دیگه صبح شده بود و ماه رفته بود، دوباره خورشید و ابرا اومده بودن، اما من هنوز نمی‌دونستم چطوری باید برم پیش ستاره‌ها؟

تو همین فکرا بودم که بیگوشه بیدار شد!

شما میدونید بیگوشه کیه؟

بیگوشه توپ سحرآمیز منه! من میتونم با اون حرف بزنم!

از بیگوشه کمک خواستم، بهش گفتم:«تو می‌دونی چطور میشه با ستاره‌ها دوست شد؟»

بیگوشه به من گفت:«من یک جای بزرگ و قشنگو می‌شناسم که میشه اونجا با ستاره‌ها دوست شد.»

گفتم:«اونجا کجاست؟»

گفت:«من با خودم می‌برمت به یک جای اسرار آمیز،اونجا مثل یک توپ غول پیکره، وقتی بریم توش می‌تونیم از نزدیک ستاره‌ها رو ببینیم.»

حالا دیگه من می‌تونم با ستاره‌ها دوست بشم و خونشونو از نزدیک ببینم.

توام دوست داری با ستاره‌ها دوست بشی و اونا رو از نزدیک ببینی؟

اگه دوست داری با من و توپ سحرآمیز من به سرزمین ستاره‌ها سفر کنی و با اونا بیشتر آشنا بشی به انگاریوم بیا...

 

(نویسنده: نگین جهانی)